نمایی از یک زندگی قرنطینه ای

  • انتشار: ۲۲ حمل ۱۳۹۹
  • سرویس: اجتماعی
  • شناسه مطلب: 82935

دیروز بعد از چندی خانه نشینی رفتیم پشت بام بلاک، فهمیدیم در همسایگی ما در اخرین واحد بلاک زن و شوهر جوان بامیانی با یک نوزاد نازنین و مادر پیرشان زندگی می کنند‌‌‌. با دخترها از بالای نرده های بام کمی به خانه های مجاور سرک کشیدیم البته قرنطینه کار دستمان داده فضول شدیم.

حیاط خانه ها هر کدام صفای خاصی داشتند در حیاط تقریبا روبروی بلاک ما، زنان داخل تشت های بزرگ لباس می شستند‌ بچه ها در اطراف زنان میدویدند و بازی می کردند. سماوات/سماور زغالی هم قل قل می جوشید، دود و بخار اب هر دو یکجا شده بود ولی از صفای منظره نکاسته بود. ان طرفتر درخت های حیاط کناری ان همسایه شکوفه زده بود. در روی حیاط موکتی پهن شده بود و زن و مردی نشسته بودند و چای می نوشیدند ان طرفتر دختر جوانی با موهای بافته شده و لباس سرخ پشت در ایستاده بود.

یکی از بلاکهای نه چندان مرتفع نزدیک خانه ما، ایوانش پر از گلدان هایی بود که گل و سبزه داشت. پیرمردی در پشت بام همان خانه روی صندلیش گویی افتاب می گرفت. کودکان و جوان ها کاغذپران ها/بادباکهایشان را در اسمان به اهتزاز درآورده بودند. انگار کاغذپران ها بالون امنیتی امریکایی ها را محاصره کرده بود در این میان کاغذ پران پلاستیکی ساده ای از کاغذپران های رنگی پیشی گرفته بود و در اوج اسمان رفته بود.

اولین باری بود که زندگی در کابل را اینقدر لذت بخش و زیبا دیدم. ان لحظه ارزو کردم ای کاش نقاش بودم و می توانستم این لحظه های زیبا را در بوم نقاشی ماندگار می کردم‌. این اولین باری بود که بجای ارنگ/ بوق ماشینها صدای باد را می شنیدم. خیابان خلوت بود و خانه ها پر جنب و جوش. وقتی از دزدکی نگاه کردن خانه های همسایه ها دست برداشتیم. دوستم با خنده گفت حس آن وقتهایی را داشتم که زنگ در خانه ها را می زدیم و فرار می کردیم

مریم شاهی / خبرنگار