مکلّف به انجام وظیفه ایم یا حصول نتیجه؟

  • انتشار: ۸ جدی ۱۳۹۳
  • سرویس: دسته بندی نشده
  • نویسنده: علی نجفی (مسیح ارزگانی)
  • شناسه مطلب: 2325

هرگاه فردی از افراد بشر، مسئولیتی را به عهده گیرد یا انجام دادن مأموریتی را به دوش کشد، آیا صرفاً مکلّف به انجام وظیفه است و یا موظف به حصول نتیجه نیز هست؟ به عبارت دیگر هرگاه وی وظایف و تکالیف محوله را با بذل مساعی لازم به انجام رساند (چه نتیجه مثبت باشد یا منفی و فرجام کار شکست باشد یا پیروزی) ما از او می پذیریم و شایسته ی مآخذه و معاقبه نمی دانیم؛ یا اینکه صرف ایفای وظیفه و ادای تکلیف، کافی و پایانِ کار نیست و او مکلّف و موّظف به کسب نتیجۀ مثبت و وصول به اهداف مشخص و دستیابی به پیشرفت ملموس نیز هست و هرگاه احساس کرد که تلاش هایش، ره آوردِ موردِ انتظار را در پی ندارد، باید بی درنگ عرصه را ترک کند و میدان را به دیگران واگذارد؟

آموزه های دینی ما جانبدار نظریۀ اول است و آدمیان را مأمور به انجام وظیفه و ادای تکلیف می داند و نه مجبور به حصول نتیجه و مأمور به کسب موفقیت؛ چنانکه جملۀ معروف امام خمینی «ما مأمور به انجام وظیفه هستیم، نه حصول نتیجه» بیانگر و ترجمان همین دیدگاه است. اصولاً دین از آدمیانِ “مکلّف” و “مأمور”، ادای تکلیف، انجام وظیفه، اجرای مأموریت و اطاعت “امر” می طلبد؛ نه کسب پیروزی، حصول نتیجه و دستیابی به اهدافِ از پیش تعیین شده؛ زیرا امور اخیر را خارج از اراده و توان انسان و در حوزۀ اختیارات خداوند می داند.

اما علوم و معارف بشری و از جمله دانش جوان “مدیریت” که بر توانایی و توانمندی “بشر” تمرکز می کند و نتایج و دستاوردهای مساعی انسان ها را به ماوراء الطبیعه حواله نمی دهد، آشکارا جانبدار نظریۀ دوم است؛ یعنی آدمیان را در عرصه های مدیریت یک سازمان، ریاست یک کشور، رهبری یک حزب، مسئولیت یک بخش، هدایت یک تیم ورزشی، فرماندهی یک لشکر و یا انجام یک وظیفۀ ساده، مکلّف و موّظف به تحصیل یا تسهیل برترین نتایج و چشمگیرترین موفقیت ها می داند و صرفِ ادای تکلیف و انجام وظیفه را از او نمی پذیرد.

رفتارهای نهادینه شدۀ پرشماری در دنیای مدیریت و راهبری (و به ویژه مدیریت سیاسی یا حکومتداری) مؤید مدعای فوق است. هرگاه یک حزب حاکم یا مخالف، در انتخابات متحمل شکست شود، بلافاصله رهبران ارشد حزب استعفا می دهند و جایگاه خود را به نسل جدید می سپارند. هرگاه در وظایفِ بخش های زیر مجموعۀ یک وزارتخانه یا سازمان، اندک اختلال یا نابسامانی بروز کند، بی درنگ وزیر یا مسئول مربوطه استعفا می دهند و یا برکنار می شوند. هرگاه یک تیم فوتبال در مسابقات ورزشی، نتایج ضعیف کسب کند، سر مربی آن یا استعفا می دهد و یا برکنار می شود. هکذا مثال های پرشمار دیگر.

مدیران و کارگزاران مذکور اگر خود را صرفاً مکلّف به انجام وظیفه و ادای تکلیف می دانستند، هیچگاه به راحتی کنار نمی رفتند؛ زیرا وظایف محوله را در حد توان و امکان، انجام داده بودند. اما آنها خود را مکلّف به کسب نتیجۀ برتر و بهتر و موفقیت ملموس می دانستند و به محض احساس ناکامی یا ناتوانی در حصول به آن نتایج، جای خود را برای دیگران خالی نمودند.

معطوف به آنچه گفته آمد، کارنامۀ رهبران و کارگردانان جامعۀ شیعه و هزاره را نیز می توان از دو زاویۀ دید به داوری نشیت: از پنجرۀ دین و مذهب و از پنجرۀ دانش و دستاوردهای دنیای مدرن. از زاویۀ اول، تمام آنها معذورند و مأجور و هیچکدام شایستۀ نکوهش و سرزنش یا مستحق توبیخ و ملامت نیستند؛ زیرا هرکدام در حد توان، استعداد و ظرفیت وجودی خود، جهد و جهاد و کار و پیکار کرده اند و “لایکلّف الله نفساً الاّ وسعها”؛ به ویژه آنها که علاوه بر جهد و جهاد، جان خود را نیز قربانی کرده اند. از قوماندان و رهبران جهادی دهۀ شصت (بهشتی، صادقی نیلی، محسنی، سید جگرن، مزاری، محقق، زاهدی، اکبری و …) تا رهبران دهۀ هفتاد (محسنی، مزاری، اکبری، خلیلی، محقق، انوری، کاظمی و ..) و فعالان سیاسیِ دهۀ هشتاد (خلیلی، محقق، مدبر، اکبری، کاظمی، انوری و …) جملگی مشمول این قاعدۀ مصونیت اسرار آمیز دینی و مذهبی می گردد.

اما از زاویۀ دید دوم (دانش و معارف بشری) هیچکدام آنها از قداست، مصونیت، چشم پوشی و حاشیۀ امن برخوردار نیستند و جملگی در تیررس نقد و سنجش قرار دارند. می توان کارنامه و زیست نامۀ سیاسی ـ نظامی آنان را مورد نقد و بازخوانی قرار داد. رهبران و قوماندان دهۀ شصت را (بدون استثنا و تمایز) می توان به دلیل آنهمه خونریزی داخلی و المپیک هزاره کشی، مورد سئوال و بازخواست قرار داد.

شایسته و رواست که رهبران دهۀ هفتاد را (بدون استثنا و تمایز) به دادگاه تاریخ بکشانیم که چرا پس از 14 سال جهاد و تقدیم یک میلیون شهید و آنهمه خسارات و ضایعات، آنها نتوانستند بر سرِ تشکیل یک سامان سیاسی و تقسیم قدرت به تفاهم و توافق برسند؟ چرا کشور و مردم را به سوی جنگ داخلی و سیه روزی ملی هدایت کردند؟ چرا با حمایت دول اجنبی و به نیابت از آنان، سینۀ هموطن و همکیش خود را نشانه رفتند؟ و ده ها پرسش دیگر. به همین ترتیب، کارنامۀ رهبران و فعالان سیاسیِ دهۀ هشتاد را نیز می توان به باد انتقاد و اعتراض گرفت. بر پایه ای این نظریه، هیچکس “مقدس” و “تابو” و “نقد ناپذیر” نیست. شما طرفدار کدام نظریه هستید؟ نقد رهبران پیشین و بازخوانیِ تاریخ گذشته را روا می دانید یا ناروا؟ اگر کس یا کسانی را استثنای بر قاعده می دانید و نقد شان را ناجایز، دلیل یا دلایل تان چیست؟