صلح، به مثابه استراتژی جنگی

  • انتشار: ۲۵ سرطان ۱۳۹۹
  • سرویس: اخبار مهم
  • شناسه مطلب: 89268

آنچه را در این روزها به عنوان مذاکرات صلح بین طالبان و حکومت افغانستان، در ابعاد خارجی و ‌داخلی آن شاهد هستیم، محور دیگری از پروژه صلح، برای تحقق ثبات در افغانستان است. چنین روند هایی را در طول سالیان گذشته نیز شاهد بودیم که بحث صلح نیروهای حزب اسلامی با دولت افغانستان شاخص ترین آن بوده است. صلحی که شعار تحقق آن در ابعاد نسبتاً بین المللی بود اما هیچ تاثیری در ثبات و کاهش شدت جنگ در افغانستان نداشت.
با توجه به نوعیت ساختار جنگ در افغانستان و همینطور ابهام در شناخت حقیقی و حقوقی بحث تروریسیم در افغانستان، باید اذعان داشت که پروژه ی صلح با طالبان نیز از دورنمای مبهم و پیچیده، در تحقق ثبات در افغانستان برخوردار است.

دلخوش نمودن به نتایج مذاکرات صلح با طالبان و سرمایه گذاری محض در این راستا می تواند جز بزرگ‌ترین اشتباه استراتژیک حکومت افغانستان در مقابل حامیان پشت صحنه ای جنگ و جایگاه تروریسم در افغانستان باشد.
آنچه را ایالات متحده امریکا و فعلاً حکومت افغانستان به عنوان طرف مذاکرات صلح به رسمیت می شناسد، تنها یک شاخه از طالبان است که مدعی رهبری کل نیروهای طالبان هستند.

این شورا که به خاطر محل استقرارش در پاکستان به عنوان شورای کویته شناخته می شود، ظاهراً این حق را از آن خود می داند که به حیث تنها طرف مذاکره کننده با ایالات متحده امریکا و حکومت افغانستان است.
اما این گروه به عنوان تنها محور و مرکزیت طالبان نیست که ادغام و یا حذف آنان به معنای ادغام و یا حذف کلی پدیده ای بنام طالبان باشد. آنچه مشخص گردیده این است که بحث تروریسیم در افغانستان با توجه به اشکال و محور های جنگ نیابتی در این کشور، از نوعیت و شهرت های متفاوتی برخوردار است که برخی‌ها بنام طالب مشهور هستند و برخی ها با اسامی دیگر، که هرکدام نیز خواسته های خاص خود را دارند.

در میان این گروه های منتسب به طالبان شاخه ها و نیروهایی از طالبان پاکستانی، طالبان ازبکی، چچنی و حتی حلقات و جنگجویانی از کشورهای عربی نیز به صورت گسترده و تاثیر گذار حضور دارند.
در واقع می توان گفت که جمع شدن همه ای این بافت های پیچیده ای تروریسیم در افغانستان در محور یک گفتمان صلح تنها می تواند یک معجزه باشد.

به نسبت همین پیچیدگی در نوعیت وجود و تعریف تروریسم و همینطور کشورهای ذی دخل در تحولات و منازعات افغانستان است که جریان های سیاسی خارجی و داخلی را به سمت سودای شخصی سوق می دهد و در این میان تنها دولت افغانستان و مجریان صلح خواهی این کشور است
که می خواهد صلح را از دریچه منافع و خواست قدرت های منطقه ای و جهانی تعقیب نماید.

در این راستا جایگاه دو کشور در بحث جنگ و صلح در افغانستان حائز اهمیت است، امریکا و پاکستان.
برای امریکا یک مساله اهمیت ویژه دارد، این که از سوی افغانستان هیچ گونه تهدید تروریستی متوجه این کشور نباشد. به این خاطر امریکا به دنبال یک راه حل صلح آمیز در منازعه افغانستان است و بیشتر هم سعی بر جلب نظر طالبانی دارد که توسط شورای کویته نمایندگی می شوند. از این نوع نگاه امریکا نسبت به پروسه ی صلح که تاکنون وجود داشته مشخص است که برای امریکا سایر مسائل در اولویت های بعدی قرار دارد، خواه مسئله ی نوعیت نظام سیاسی در افغانستان باشد و یا مباحث حقوق بشری. مهم منافع امریکاست که در چه ساختار و و با چه مکانیزمی تامین می شود.

اما بحث جایگاه و خواست پاکستان در مسئله جنگ و صلح در افغانستان متفاوت از خواست امریکاست.
تداوم جنگ در عمق استراتژیک این کشور که افغانستان است،اصلی ترین اصل سیاست خارجی این کشور را تاکنون تشکیل داده است، پاکستان نگرانی های مشخصی را در بُعد سیاست داخلی و همینطور در بُعد رقبای منطقه ای خود در سطح خارجی دارد، که هم ثبات داخلی آن و هم جایگاه مقابله با رقبای منطقه ای آن در گروه تاثیرگذاری تعیین کننده در جفرافیای افغانستان است.

در حال حاضر این کشور خود را با دو مشکل مواجه می بیند. خدشه دار شدن وجه ی خارجی آن به دلیل تعارض در شعار و عمل مبارزه با تروریسم ، به تعلیق درآمدن کمک های جامعه جهانی و افزایش نقش رقبای استراتژیک آن در عمق استراتژیک آن یعنی افغانستان.
با توجه به این قراین و برخی عوامل دیگر، پاکستان نیاز دارد تا در بحث مذاکرات صلح نقش کلیدی را به نمایش بگذارد. اما این نقش آفرینی باید به نتایجی منتهی گردد تا آنچه را در حمایت از تروریسیم از دست داده، در روند مصالحه طالبان با حکومت افغانستان، دوباره کسب نماید.

قطعاً سناریو نویسان سیاسی و نظامی حکومت پاکستان حالات مختلف تحولات در افغانستان را مورد مطالعه و ارزیابی قرار می دهند و در این راستا گزینه های مشخص شان را بر اساس زمان و موضوع روی دست قرار خواهند داد، شرایط پسا صلح با شورای کویته طالبان که شاخص ترین گروه طالبان به معرفی ‌گرفته شده است، از موارد مهم و کلیدی هم برای افغانستان به شمار می رود هم برای پاکستان.

برعکس تصور رایج که گزینه ی پسا صلح با طالبان در محور نقش آفرینی گروه داعش پیش بینی می شود، باید گفت که این گروه به لحاظ رفتاری و باوری نمی تواند حافظ منافع استراتژیک بلند مدت پاکستان در افغانستان باشد، اما در حالاتی می تواند به عنوان اهرم فشار روی برخی از حلقات طالبان و حتی نیروهای افغان و خارجی مورد حمایت قرار گیرد.

اگر به ساختار اعتقادی گروه داعش و ساختار اجتماعی جامعه پاکستان و افغانستان دقت صورت گیرد، می بینیم که بحث داعش بیشتر می تواند همسو با اهداف بلند مدت رقبای پاکستان و ایران در افغانستان مورد استفاده قرار گیرد نه در همسویی با آنان.

در واقع می توان بیان داشت که هنوز اصلی ترین گروه حافظ منافع پاکستان در افغانستان همان طالبان است، حتی اگر بخشی آن گروه تحت نام شورای کویته، طبق برنامه پاکستان وارد بحث مصالحه با دولت افغانستان شود، باز هم پاکستان به عنوان یک اصل استراتژیک نیاز دارد تا در همسویی با حامیان منطقه ای و بین المللی طالبان، قبل از تحقق پروسه ی صلح طالبان با حکومت افغانستان شاخه بندی های این گروه را از یکدیگر تفکیک نموده و در نهایت امر قوی ترین شاخه از میان طالبان را در فردای پس از توافقات صلح وارد میدان جنگ نماید. شاخه ای که اولویت مبارزاتی آن، از پیکار با طالبانی آغاز شود که با پروسه صلح امریکایی- افغانستانی همسو شده اند. چنین ظرفیت قدرتمندی فقط در اختیار و توانمندی شبکه حقانی و شخص سراج الدین حقانیست.

دکتر قبادی